دانش دانشگاهی .

دوستی در یک انجمن ادب و شعر ، پرسشی کرده بود که این نوشته ، بخشی از پاسخ من درباره پرسش ایشان است .

پرسش : آیا برای شاعر شدن ، دانش های دانشگاهی و کارشناسی نیاز است ؟

. . . . .

یکم : امید آن دارم که شاید ، و باید که این گفت و گو ، بسیار راهگشا ، یا دست کم ، راهنما باشد که نه تنها برای من کهن سال ، که برای جوانان و نوجوانانی که در سرزمین ادب ناب ، جویای راهی برای بیرون ریختن اندیشه هایشان در کالبدی با نام " شعر " هستند .

 دوم : شاید که بد نباشد که این گفت و گو را گسترش بدهیم تا آنجا که نه تنها شعر و ادب ، که بیشتر هنرها را ، از موسیقی و نقاشی و مانند آن ها را هم در بر گیرد .

 سوم : بدبختانه ، راه نادرستی که در بیشتر دانشگاه های ما پیموده می شود ، دنباله راهی است که در دبستان و دبیرستان بر آن می رفته ایم . راهی که بیشتر به ترکستان می رود تا به دانشستان !

کارشناس شدن اینجوری را هفت خوان بیشتر نیست :

روخوانی ، رونویسی ،به یادسپاری ، بازخوانی ، بازنویسی ، مهمانی . به بادسپاری .

همین !

دانایی کجاست ؟ من نمی دانم .

دانشگاه ، در هر رشته اش ، جای این ها نیست . این کارها جایش در دبستان و دبیرستان است ، هرچند که دیدگاه های نوین آموزشی در جهان ، این گفته من را هم نمی پذیرند .

می گذریم از شماری از رشته های ویژه ، اما ، به زبان بسیار ساده می گویم : « من باید در دانشگاه راه و روش یاد گرفتن و یاد دادن ، پرسیدن و به جستجوی پاسخ دویدن ، اندیشیدن و چاله چوله های اندیشگان را پر کردن ، ریز دیدن و ریز شکافتن و خود پسر سینا نپنداشتن را بیاموزم . این که من بدانم که چه چیزها را نمی دانم ، بسیار دانشانه تر از آن است که بپندارم که چند چیزی می دانم » .

چهارم : در دیگر جاها هم همینگونه است . از دانشگاه سوربون ، هر سال ویکتور هوگو و دانته بیرون نمی ریزد . از آکسفورد و کمبریج ، شکسپیر و جیمز جویس و الیوت در نمی آیند ، از دانشگاه های ما هم ، نیما و سهراب و شاملو و فروغ و . . . شهریار و پروین و وحشی و خاقانی در نیامده اند . چه برسد به بزرگ تر هایی از اینان .

پنجم : شاعر شدن ، یا گسترده تر بگویم ، هنرمند شدن ، "جانی" می خواهد و "آنی" . شب زنده داری می خواهد ، جان دادن و جان کندن و جان فرسودن می خواهد ، دل کندن از خوشی ها و گیر کردن به ناخوشی ها می خواهد . به گفته پدران : دود چراغ خوردن و زخم از زخمه برداشتن را نیاز است .

تمرین و تمرین و باز هم تمرین . چه بخواهی بنویسی ، یا بسرایی ، یا بنگاری .

ششم : شاید که بخشی از این " آن " ، گاهی با خون بیاید . من دانشش را ندارم ، اما اگر آمد ، برای پرورشش باز هم باید خون دل خورد و جانفشانی کرد . به گفته شهید بهشتی : بهشت را به بها می دهند ، نه به بهانه .

از دانش پدر به من هیچ نمی رسد ، جز آن که پاپوشی آهنین به پا کنم و سنگلاخ ها در نوردم . اگر کمی هم خون بها داشتم ، چه بهتر !

هفتم : درست نمی دانم ، اما گویا که باباطاهر عریان ، سواد چندانی نداشته است ، چه برسد به دانشگاه رفتن و دانش های آکادمیک فرا گرفتن .

هشتم : شیخ محمود شبستری عارف ، بی آن که در زندگی اش هرگز شعری سروده باشد ، در پاسخ به رندیِ فرمانروای مغولی ، هزار بیت " گلشن راز " را می سراید که نه تنها از ماندگارترین اشعار عرفانی این سرزمین است و پهلو به پهلوی حافظ و مولوی می ساید ، که گویا بنیاد یونسکو هم آن را در بین سد کتاب شعر برتر جهان جای داده است .

نهم : شوریده شیرازی ، که در دوسده پیش می زیسته است ، در هفت سالگی نابینا می شود و تا پایان زندگی اش ، می سروده است . هیچ خواندن و نوشتن نمی دانسته است ( و نمی توانسته است ) . گاهی با ایرج میرزا و بهار به مشاعره می پرداخته است و چشمشان را هم در می آورده است ! 

دهم : خودم شاعری می شناسم ، از کلهری زبانان ( شاخه ای از زبان کردی کرمانشاهی ) که هم اکنون در آن دور و برها می زید و روزانه چند بند شعر ناب می سراید و دختر یا پسرش به دنبالش می دوند و یادداشت می کنند ، چون خودش نامش را هم نمی تواند بنویسد .

نخستین دیوانش را چند سالی پیش یکی از دوستان کردزبانم به فارسی برگردانده است و به دو زبان کردی و فارسی چاپ کرده است . نامش را به یاد ندارم اما دیوانش را در دفترم دارم . و چه سوزی دارد ، هنگامه خواندن آن سروده ها .

یازدهم : اگر که بنا بر این بود که با خواندن یکی دو کتاب دانشگاهی درباره عروض و قافیه و صنایع الشعریه ، کسی شاعر شود ، پیش از دانش آموختگان این رشته ها ، همه استادانشان می بایست که با صرف نمودن "فاعلن مفاعلن مفاعلات" ، حافظ و سعدی و مولوی شوند .

که نشده اند و نخواهند شد .

در دانشگاه های دنیا هم ، استادانی هستند که داستایوفسکی و گوته و مولیر و ارستو و دانته و شکسپیر و . . . . . را می آموزند ، اما خودشان هرگز انگشت کوچک آنان نیز نیستند . 

دوازدهم : بسیاری از شاعران امروزین ایرانی ( بی داوری درباره خوش آمدنمان یا خوش نیامدنمان از ایشان ) که دانشگاه رفته اند ، در رشته ادبیات دانش نیاموخته بودند .

نیما و شاملو و فروغ بیش از دبیرستان نخوانده بودند و سهراب کارشناسی نقاشی داشت و شهریار تا ماه های پایانی رشته پزشکی را خوانده بود .

گویا ، شاملو ، به بهانه ها و گرفتاری های گوناگون ، نتوانسته بود که دبیرستان را هم به پایان برساند .

همه را گفتم ، یک چیز را از نگاه دور نکنیم . داشتن دانش آکادمیک و دانشگاهی ، می تواند چراغی باشد برای آن کسی که می خواهد راه بیافتد . او اگر ساختمان روش شناسی را ( در هر زمینه ای ) بشناسد ، می تواند از آن برای بهبود خویش بهره گیرد .

با پوزش از روده درازی .

/ 0 نظر / 29 بازدید